محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
76
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و [ بفتح همزه « 21 » ] نيز آمده . آرن - [ براء مهمله به وزن دادن ] آرنج « 1 » باشد . مثالش آغاجى « 2 » گويد : شعر زمانى دست كرده جفت رخسار * زمانى جفت زانو كرده آرن آنين - [ بعد از الف نون . به وزن آئين ] ظرفى باشد سفالين مانند خمى كه دوغ در آن كنند و جنبانند تا روغن از وى جدا شود . مثالش استاد طيان گويد : شعر سبوى و ساغر و آنين و غولين * حصير و جاى روب و خيم و پالان و معنى خيم و غولين در محل خود خواهد آمد . ارمون - [ بفتح همزه و سكون راى مهمله و ضم ميم ] زرى باشد كه قبل از كار بمزدوران دهند و آن را به عربى عربون « 22 » و اربون « 23 » نيز گويند . مثالش لطيفى فرمايد : شعر منم درد ترا با جان خريدار * كه ارمون دادهام « 3 » جان را ببازار اوباشتن - [ بفتح همزه ] در فرهنگ به دو معنى آمده : اول بمعنى افكندن و دوم بمعنى پر كردن و آكندن آورده و مثالش اين بيت را از فرهنگ منظومه آورده « 4 » : شعر هست او باشتن چو « 5 » افكندن * معنى ديگرش چو « 5 » آكندن و بمعنى فرو بردن نيز آمده چنان كه حكيم اسدى گويد : شعر نهنگى تو كاندر نكو داشتن * ندانى مكافا جز او باشتن اورامن - [ براء مهمله به وزن بو دادن ] در فرهنگ نوعى از گويندگى بود كه خاصهء پارسيان است و شعر آن به زبان پهلوى باشد و شروه « 24 » نيز گويند « 6 » و بمعنى شعر مستزاد نيز به نظر رسيده * . مثالش بندار رازى گويد : شعر لحن اورامن و بيت پهلوى * زخمهء رود و سماع خسروى و گويند دهى از مضافات جوشقانرا « 25 » اورامن گويند و شخصى از آن ده واضع آن بوده لهذا به آن نام خوانند . اورامه [ به هاء ] نيز آمده . اهران - [ براء مهمله به وزن مردان ] بمعنى تيشه باشد كذا فى الفرهنگ . مثالش نزارى گويد : شعر بكاه « 7 » ار كوه كندن دست دادى * نه اهران بايدى نه اوستادى استن - [ بسين مهمله به وزن گلبن ] بمعنى ستون باشد و « 8 » اسطون معرب آنست . مثالش مولوى معنوى گويد « 9 » : شعر استن اين عالم اى جان غفلتست * هوشيارى اين جهان را آفتست . انيسان - [ بنون و سين مهمله به وزن امينان ] مخالفت باشد . اما در تحفه و معيار جمالى سخن بيهوده و دروغ باشد . مثالش شمس فخرى فرمايد :
--> ( 1 ) « ب » « ن » : مرفق ؛ « الف » كلمه را ندارد و « س » در حاشيه افزوده است . ( 2 ) « س » « الف » : عاجى . ( 3 ) « ب » : ديدهام . ( 4 ) در « الف » اين كلمه در حاشيه است . ( 5 ) اصل : چه . ( 6 ) از اينجا تا علامت ستاره در « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 7 ) « ب » : نگاه . ( 8 ) حرف و او در « س » نيست . ( 9 ) كلمهء گويد در « الف » و « س » نيست از « ب » است . ( 21 ) يعنى : ابسكون . ( 22 ) عربون ، اربون ، بيعانه ( منتهى الارب ) . ( 23 ) اربون ، بيعانه . ربون . اربان . ( منتهى الارب ) . ( 24 ) شروه ، نوعى خوانندگى ، شهرى ( برهان ) . ( 25 ) اصل : كوشان . ( متن از برهان است ) .